اینجا چراغی روشن است

آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند:

آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق اند!

آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق نیستند!


آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق اند محبوب اند و مطلوب جامعه! نیازی نیست زحمت زیادی به خودشان بدهند. هر حرفی می زنند و هر کاری که می کنند برخاسته از آن مهربانی و شفقت ذاتی شان است و در نتیجه نرمال و مورد قبول.

 آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق نیستند... بیچاره آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق نیستند! مثلا آدم های خودخواه! آدم های حسود! آدم های کم صبر و تحمل! آدم هایی که خسیس اند و دوست ندارند از داشته هایشان به دیگری ببخشند. یا مثلا آنقدرها دلسوز و صبور نیستند. با این حال، جان می کنند تا خوب باشند. یک پاسبان درون دارند که مدام باید حواسش به همه خروجی هایی که از زبانشان ساطع می شود باشد! باید حسابی عرق بریزند تا تبدیل به آدم خوبه شوند.


+ و دقیقا برای همین است که در دین و روانشناسی تاکید شده است بر قضاوت نکردن و مورد مقایسه قرار ندادن آدم ها. ما نمی دانیم فلان آدمِ گنده دماغ، برای اینکه کمی خوش اخلاق تر بشود چه نذر و نیازها که نکرده! چه سختی ها که نکشیده ! و خب شاید خیلی هم موفق نبوده. راحت مقایسه اش می کنیم با آن یکی که مهربانِ بالفطره است.

  • .:.چراغ .:.


چند وقت پیش فیلمی دیدم که باعث شد تیتر بالا به ذهنم برسد. فیلم ماجرای خانواده ای را روایت می کرد که در جامعه آمریکا با یک شب خاص زندگی می کردند؛ شبِ پاکسازی. در واقع دولت برای پایین آوردن نرخ قتل و فقر و تجاوز در کشور، به شهروندانش اجازه داده بود که یک شب در سال(شب پاکسازی) هر نوع جرمی را مرتکب شوند تا هم انرژی های منفی شهروندان تخلیه شود و هم جامعه از لوث وجود فقرا و بی خانمان ها پاک شود. جیمز(پدر خانواده) فروشنده دیوارهای امنیتی است و از این راه ثروت قابل توجهی به دست آورده است. در شب پاکسازی او دیوارهای امنیتیِ اطرافِ خانه­ اش را فعال می کند وبه خانواده اش دلگرمی می دهد که هیچ خطری آنها را تهدید نمی کند. پسر کوچک خانواده که نسبت به این رسمِ خونین معترض است، از طریق دوربین های امنیتی محوطه، مردی آشفته و زخمی را می بیند که در حوالیِ خانه شان می دود و درخواست کمک می کند. پسرک دیوارهایی که امنیت خانه شان را تامین می کند کنار می زند تا به او پناه دهد؛ و این آغاز ماجراست...

این فیلم بی اینکه بخواهد شعار بدهد، مفاهیم ارزشمندی را به نمایش در می آورد. مثلا مفهومِ ابتلا را. اینکه همه مان، خواه ناخواه یک روز در بوته ی سخت ترین آزمایش ها قرار می گیریم. در اینجا جیمز که یک بوژوای بی خاصیت است، در دو راهی خیر و شر گرفتار می شود. بین تحویلِ یک بی خانمان به قاتلانِ بی رحمِ بیرون خانه اش و تامین امنیت خانواده، یا حفظ جان او و به خطر انداختن امنیت خود و خانواده اش؛ و در نهایت راه سخت تر را انتخاب می کند و دلیرانه کشته می شود!

آنچه از این فیلم برداشت کردم، این بود که انسان حتی اگر بخواهد هم، نمی تواند نسبت به آنچه در جامعه و حتی در جهان می گذرد بی تفاوت باشد. و هر چند بخواهد در لاک بی تفاوتی و امنیت فرو برود، بالاخره یک روز این دیوارهای به ظاهرِ سختِ امنیت و بی تفاوتی فرو می ریزند و او را به متنِ فاجعه وارد می کنند. در این فیلم، آنچه که جیمز را وارد معرکه کرد، علاقه و دلبستگی هایش(خانواده ای که جیمز به دلیل حمایت از آنها دیوار دور خانه اش کشید) بودند. آدمی که دیوارهای امنیتی(بی تفاوتی) به مردم می فروخت حالا خودش به دل ماجرا می زند و باید بهای آن را بپردازد.

پ.ن: عکس مربوط به یکی از هزاران خانواده ی مسلمانی است که در جنگ بی خانمان شدند. آنچه که این عکس را با این فیلم مرتبط می کند، مفهوم پاکسازی است! غرب با جنگ های خونینی که در سالهای اخیر بر علیه مسلمان به راه انداخته است و آدم را به این باور می رساند که از نظر دولت های غربی همه مسلمانان باید از دنیا محو شوند تا دنیا پاک شده، به جای بهتری برای زندگی تبدیل شود.


پ.ن2: دوست محترمی که با اسمِ "بیانیه"، بیانیه می دهید و هیچ آدرس و نشانی هم از خودتان به جا نمی گذارید، فکر می کنم وبلاگ را اشتباهی آمده اید!


  • .:.چراغ .:.