اینجا چراغی روشن است

۴۷ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

کاش آن‌هایی که نمی‌خواهند رای بدهند... همه‌ی آن‌هایی که نمی‌خواهند رای بدهند یادشان بیاید همه‌ی آن روزهایی را که احساس کرده‌اند کمی به آینده این کشور و مردمش علاقه‌مندند. و کاش دریغ نکنند سهمِ کوچک‌ِ بزرگ‌شان را در آبادانی کشوری که از شرق تا غرب٬ این همه چشم به آن دوخته شده است. کشوری که بخشی از هویت ماست. 

آن‌ها که نا امید و بی حوصله توی خانه‌هایشان نشسته‌اند... آن‌ها که درد و فقر یا شاید بی‌سوادی و جهل یا شاید هم حب و بغض‌های سیاسی٬ گلوی قلم‌هایشان را فشرده است تا هیچ بنویسند و هیچ در صندوق بیندازند و هیچ بکارند... کاش همه‌‌ی آن‌‌ها می‌دانستند دنیا٬ فارغ از قهر و غضب و بی‌تفاوتی‌ ما هم‌چنان در تلاطم است و آدم‌ها و دولت‌ها می‌آیند و می‌روند و از این همه٬ تنها جوهری بر کتاب‌های تاریخ‌مان می‌ماند. و این تاریخ‌ها را ما می‌نویسیم با همین مشت‌های پر و پوچ‌مان! 

دوستی می‌گفت: نمی‌روم چون مسئولیت سنگینی‌ست. این‌ها همه سر و ته یک کرباسند و هیچ نمی‌کنند مگر غوغا.

گفتم: هرچقدر هم که این مسئولیت سنگین باشد٬ من و تو با همین بهره‌ای که از عقل و آگاهی داریم و در همین شرایط تصمیم‌مان را می‌گیریم و پای تبعاتش می‌ایستیم. بزرگترهای‌مان ـ آن‌ها که عقل بزرگتری دارند ـ  مترها و معیارها را داده‌اند. هیچ‌کس هم نوسترآداموس نیست! اصلا خدا اگر می‌خواست آینده را پیش پیش بفهمیم که دیگر نه عقل معنا پیدا می‌کرد و نه اختیار. معنای زندگی به همین انتخاب‌هاست. به همین تکاپوهای به‌ ظاهر کوچک اما بزرگ.
انگار هیچ‌کدام‌مان از من و توی کوچک تا فلان مسئول بزرگ٬ یاد نگرفته‌ایم مسئولیت کارها و تصمیم‌های‌مان را بپذیریم. بخدا که توی خانه نشستن و نق زدن به جان این و آن و بهانه گرفتن که چرا آن نیامد و چرا این نشد و چه و چه از عهده بچه‌های خردسال هم برمی‌آید. آدمی که از خودش نظری نداشته باشد یا به هر بهانه و توجیه تا پای صندوق رای نرود٬ فردا پای هیچ‌کدام از انتخاب‌هایش نخواهد ماند و برای تغییر هیچ تلاش مثبتی انجام نخواهد داد. 

من هم یک آدمم. یک آدمِ معمولی که مثل خیلی‌‌های دیگر٬ هزار و یک درد کشیده‌ام از رفت و آمد این حزب‌ها و آدم‌های ناراست و کج و معوج. من نه فعال اجتماعی‌ام نه آن‌چنان دغدغه‌مند و دلسوزِ نظام که جان بر کف توی ستاد‌ها بدوم... کاش بودم! اما نیستم. من یک آدم معمولی‌ام که نمی‌خواهم از معمولی‌ترین کار ممکن برای تغییر تاریخ کشورم دریغ کنم. از این‌که کمی وقت بگذارم برای دیدن مناظرات و کمی وقت بگذارم برای شنیدن و تحلیل نظرات موافق و مخالف و کمی وقت برای رفتن پای صندوق و نوشتن اسمی روی برگه‌ای که می‌رود لای هزاران برگه دیگر... قطره‌ای میان‌ دریا. دریایی که موجودیت موج‌هایش به همین قطره‌هاست. موج‌هایی که ظرفیت ایجاد تغییرها را دارند... .
 
ترجیح می‌دهم من هم توی آن دریا و لای آن موج‌ها باشم تا نشسته بر ساحل٬ دست روی دست٬ چشم به راه قایقی که بیاد و مرا دور کند از این خاکِ پر آشوب!

  • .:.چراغ .:.

آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند:

آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق اند!

آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق نیستند!


آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق اند محبوب اند و مطلوب جامعه! نیازی نیست زحمت زیادی به خودشان بدهند. هر حرفی می زنند و هر کاری که می کنند برخاسته از آن مهربانی و شفقت ذاتی شان است و در نتیجه نرمال و مورد قبول.

 آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق نیستند... بیچاره آدم هایی که ذاتا خوش اخلاق نیستند! مثلا آدم های خودخواه! آدم های حسود! آدم های کم صبر و تحمل! آدم هایی که خسیس اند و دوست ندارند از داشته هایشان به دیگری ببخشند. یا مثلا آنقدرها دلسوز و صبور نیستند. با این حال، جان می کنند تا خوب باشند. یک پاسبان درون دارند که مدام باید حواسش به همه خروجی هایی که از زبانشان ساطع می شود باشد! باید حسابی عرق بریزند تا تبدیل به آدم خوبه شوند.


+ و دقیقا برای همین است که در دین و روانشناسی تاکید شده است بر قضاوت نکردن و مورد مقایسه قرار ندادن آدم ها. ما نمی دانیم فلان آدمِ گنده دماغ، برای اینکه کمی خوش اخلاق تر بشود چه نذر و نیازها که نکرده! چه سختی ها که نکشیده ! و خب شاید خیلی هم موفق نبوده. راحت مقایسه اش می کنیم با آن یکی که مهربانِ بالفطره است.

  • .:.چراغ .:.


چند وقت پیش فیلمی دیدم که باعث شد تیتر بالا به ذهنم برسد. فیلم ماجرای خانواده ای را روایت می کرد که در جامعه آمریکا با یک شب خاص زندگی می کردند؛ شبِ پاکسازی. در واقع دولت برای پایین آوردن نرخ قتل و فقر و تجاوز در کشور، به شهروندانش اجازه داده بود که یک شب در سال(شب پاکسازی) هر نوع جرمی را مرتکب شوند تا هم انرژی های منفی شهروندان تخلیه شود و هم جامعه از لوث وجود فقرا و بی خانمان ها پاک شود. جیمز(پدر خانواده) فروشنده دیوارهای امنیتی است و از این راه ثروت قابل توجهی به دست آورده است. در شب پاکسازی او دیوارهای امنیتیِ اطرافِ خانه­ اش را فعال می کند وبه خانواده اش دلگرمی می دهد که هیچ خطری آنها را تهدید نمی کند. پسر کوچک خانواده که نسبت به این رسمِ خونین معترض است، از طریق دوربین های امنیتی محوطه، مردی آشفته و زخمی را می بیند که در حوالیِ خانه شان می دود و درخواست کمک می کند. پسرک دیوارهایی که امنیت خانه شان را تامین می کند کنار می زند تا به او پناه دهد؛ و این آغاز ماجراست...

این فیلم بی اینکه بخواهد شعار بدهد، مفاهیم ارزشمندی را به نمایش در می آورد. مثلا مفهومِ ابتلا را. اینکه همه مان، خواه ناخواه یک روز در بوته ی سخت ترین آزمایش ها قرار می گیریم. در اینجا جیمز که یک بوژوای بی خاصیت است، در دو راهی خیر و شر گرفتار می شود. بین تحویلِ یک بی خانمان به قاتلانِ بی رحمِ بیرون خانه اش و تامین امنیت خانواده، یا حفظ جان او و به خطر انداختن امنیت خود و خانواده اش؛ و در نهایت راه سخت تر را انتخاب می کند و دلیرانه کشته می شود!

آنچه از این فیلم برداشت کردم، این بود که انسان حتی اگر بخواهد هم، نمی تواند نسبت به آنچه در جامعه و حتی در جهان می گذرد بی تفاوت باشد. و هر چند بخواهد در لاک بی تفاوتی و امنیت فرو برود، بالاخره یک روز این دیوارهای به ظاهرِ سختِ امنیت و بی تفاوتی فرو می ریزند و او را به متنِ فاجعه وارد می کنند. در این فیلم، آنچه که جیمز را وارد معرکه کرد، علاقه و دلبستگی هایش(خانواده ای که جیمز به دلیل حمایت از آنها دیوار دور خانه اش کشید) بودند. آدمی که دیوارهای امنیتی(بی تفاوتی) به مردم می فروخت حالا خودش به دل ماجرا می زند و باید بهای آن را بپردازد.

پ.ن: عکس مربوط به یکی از هزاران خانواده ی مسلمانی است که در جنگ بی خانمان شدند. آنچه که این عکس را با این فیلم مرتبط می کند، مفهوم پاکسازی است! غرب با جنگ های خونینی که در سالهای اخیر بر علیه مسلمان به راه انداخته است و آدم را به این باور می رساند که از نظر دولت های غربی همه مسلمانان باید از دنیا محو شوند تا دنیا پاک شده، به جای بهتری برای زندگی تبدیل شود.


پ.ن2: دوست محترمی که با اسمِ "بیانیه"، بیانیه می دهید و هیچ آدرس و نشانی هم از خودتان به جا نمی گذارید، فکر می کنم وبلاگ را اشتباهی آمده اید!


  • .:.چراغ .:.

دوستم دو ماه پیش از اینکه من بخواهم ازدواج کنم، با کیس مد نظرش مذاکرات را آغاز کرد. مذاکره که چه عرض کنم مناظره! و حالا بعد از حدود سه ماه صحبت حضوری و تلفنی، مشاوره رفتن ها و مشورت گرفتن های پی در پی و ... به این نتیجه رسیده است که باید جواب منفی بدهد. اما دلشان پیش هم گیر کرده است. دلایلش را که در ذهنم مرور می کنم می بینم روی هم رفته یک دلیل درست و حسابی و منطقی برای رد خواستگارش ندارد. هر چه هست معیارهایی ست که خانواده و اطرافیان به او القاء کرده اند. و البته ایده آل گراییِ وحشتناکی که باعث شده است انتظارِ یک سوپرمنِ بی عیب و نقص را ا طرف مقابل داشته باشد! در صورتیکه اگر از خودش بپرسی می گوید گل بی عیب خداست اما... (البته با توجه به شرایط خانوادگی سختی که داشته و مشکلاتی که درگیرشان بوده است، تا حدی به او حق می دهم که سخت گیر شده باشد)

من و «او» در عرض سه جلسه به این نتیجه رسیدیم که مشترکات کافی را برای شروع زندگی مشترک  داریم. تا حد زیادی همکفو بودیم. البته که هیچ وقت فکرش را نمی کردم، به این سرعت بخواهم ازدواج کنم و حداقل چهار پنج جلسه صحبت و سه چهارماه زمان را، لازمه ی صورت گرفتن یک ازدواج موفق می دانستم. اما بعد از پرسیدن سوالاتی که برایم مهم بود_و تعدادشان کم هم نبود_ و تحقیقات میدانی! به طرزی باور نکردنی به این نتیجه رسیدم که هیچ علتی برای کش دادن جلسات یا رد او ندارم!

پای عشق و علاقه وسط نبود. چرا که اعتقادی به عشق های آتشین قبل از ازدواج نداشتم. ما حتی آشنایی قبلی هم نداشتیم.  یکی از دوستان بابا معرفی شان کرده بود. یکجورهایی می شود گفت همه چیز کاملا سنتی پیش رفت. خیلی سنتی! و من تصورش را نمی کردم فرآیند ازدواجم تا این حد سنتی باشد. اما بعد از عقد، کاملا از این روند راضی بودم. حقیقتا خوشحال بودم که همه چیز کاملا منطقی، عاقلانه و با نظارت خانواده ها پیش رفت و آن عشق و محبتِ وعده داده شده، بی دعوت در دلمان جا باز کرد. البته نمی خواهم برای کسی نسخه بپیچم، فقط می خواهم بگویم از مواجه با کیس های سنتی طفره نروید و حداقل یکبار هم که شده با آنها همصحبت شوید؛ شاید شاید شاید خیلی بیشتر از خیلِ آدم های دور و برتان شباهت داشته باشید و عاشق شوید حتا!


  • .:.چراغ .:.

اول.

داریم نماز می خوانیم. آنقدر نزدیکیم که سجاده هایمان، بر هم مماس شده اند. فرق مان این است که یک نفرمان دست به سینه می گذارد و آن یکی نه. یکی مهر دارد و آن یکی پیشانی اش را بر سجاده می گذارد. من پیش خودم فکر می کنم، حق با من است و او شیوه ی خودش را درست می داند.
رفیق سکولارمان که اعتقادی به نماز ندارد، زیر چشمی به خم و راست شدن ما دو نفر نگاه می کند و لابد پیش خودش فکر می کند که ایمان قلبی کافی ست. 

یک مسیحی، یهودی یا زرتشتی باور دارد که از نظر عقیدتی بر حق است. یک آتئیست مطمئن است که خداپرست ها یک مشت احمق اند که از سر «ترس» و «تنهایی» موجودی به نام خدا را در ذهن شان خلق کرده اند. هندوها کریشنا و دیگر الهه هایشان را تنها خدایان قابل ستایش بر روی زمین می دانند. بودیسم ها به نیروی درون معتقد اند و شک ندارند که تناسخ حقیقت دارد.

در حیطه دیدگاه های سیاسی و اجتماعی نیز همین وضعیت وجود دارد. همه ی آدم ها باورهایشان را بر اساس حق می دانند و مرام و مسلک دیگران را نادرست می پندارند. نهایتا اگر خیلی روشنفکر باشند، می گویند همه عقاید قابل احترام است.
 آدم ها معمولا به دنبال کتابها، مطالب و اخباری می روند که بر باورهایشان مهر تایید می زند. رویدادها را بر اساس پیش زمینه های ذهنی شان طوری تفسیر می کنند که خلل چندانی به باورهایشان وارد نکند. غالبا میل چندانی برای تامل در دیدگاه های مخالف ندارند و حتی اگر یک روز به این نتیجه برسند که اشتباه کرده اند، آنقدر پذیرش این موضوع برایشان سخت و چالش برانگیز است که ترجیح می دهند همان مسیر قبلی را ادامه دهند. 

و من فکر می کنم که شاید انکار حقیقت از جایی شروع بشود که انسان عقیده ی موروثی خودش را تنها عقیده ی حقه ی عالم بداند و زحمت فکر کردن به خودش را ندهد.



دوم.

با دوستی در مورد نیاز انسان به خدا و دین و هدایت صحبت می کردیم. می گفت: "چرا وقتم را برای فکر کردن به چیزهایی تلف کنم که فایده ای برایم ندارند و فقط آرامشم را به هم می ریزند؟ من دارم زندگی ام را می کنم و هیچ نیازی به دین احساس نمی کنم". این حرفش آنقدر برای من عجیب بود که نتوانستم جوابی بدهم. اصلا در ذهنم نمی گنجید که آدم در طول زندگی اش، لااقل یکی دو بار، به این مسائل فکر نکرده باشد.

بعد که بیشتر فکر کردم، دیدم خودِ من هم تا قبل از ورود به دانشگاه آنقدر غرق در دنیای کودکانه ام بودم که نه سوالی داشتم و نه درد و دغدغه ای. و تا زمانیکه صحبت های اساتید و محتوای درس های دانشگاهی باورها و عقایدِ مذهبیِ موروثی ام را مثله نکردند علاقه ای به این مباحث نداشتم.
خانواده، محیط تربیت و تحصیل، افرادی که وارد زندگی مان می شوند، کتابهایی که می خوانیم، اخباری که گوش می کنیم و... تاثیر فوق العاده ای بر عقاید و باورهای ما دارند. و حالا این سوال در ذهنم پیش آمده است که چرا و بر چه مبنایی من اینجا قرار گرفته ام و او آنجا؟ و آیا می شود این دغدغه ها و مسئله ها را به جان کسی که ذهنیاتش هزار فرسنگ از ذهنیات من فاصله دارد، انداخت؟


  • .:.چراغ .:.



تهران همین غروب خسته بود...
همین نارنجی و خاکستری مبهمی که هر روز همه آدم ها و درخت ها و ساختمان ها را در آغوش می کشید...

تهران نه برج میلاد بود، نه مرکز خرید تیراژه، نه پل طبیعت، نه میدان آزادی و نه انقلاب... تهران پیرمرد روستایی مهاجری بود، که از مدرنیته نفرت داشت ولی هر ماه موهایش را رنگ می کرد، پاپیون قرمز می زد و نزدیک غروب در تراس آپارتمان کوچکش سیگار برگ می کشید... شب ها پیژامه اش را می پوشید، سماور و رادیو را روشن می کرد و تا چایی اش دم بکشد به آهنگ های غمگین محلی گوش می داد...

تهران پیرمرد تنها و فراموشی گرفته ای بود که شبها بی هدف در خیابان ها می چرخید و تصنیف "امشب شب مهتابه" را زیرلب زمزمه می کرد؛ و وقتی حوصله اش سر می رفت و دلش می خواست سر حرف را با کسی باز کند گوشه ای می ایستاد، انگشتش را به طرف عابران ناشناس دراز می کرد، در چشم هایشان زل می زد و می گفت:"تو... آره تو! قیافت چقدر آشناست..." 
تهران پر از خستگی ها، سرگردانی ها، فراموشی ها و تصنیف های زیرخاکی پیرمردهای مهاجر بود... 

  • .:.چراغ .:.

وقتی عکس هایشان را در صفحه ی اینستاگرامِ نازی می بینم، بغض راه گلویم را می بندد.

_خدای من... چقدر بزرگ شده اند!

مهدی، امید، حسین، سجاد، ابوالفضل، کسرا و... هنوز اسم هایشان را به خاطر دارم. حتی قدری از خلقیات و شیطنت هایشان را... .

اما بعید می دانم آنها مرا به یاد داشته باشند. در بهترین حالت ممکن، شاید خاطره ی کمرنگی باشم؛ در بین هزاران خاطره ای که از مربی های گوناگون در ذهن شان ثبت شده. 

بچه های پرورشگاه معمولا مربی هایشان را چندان دوست ندارند. 

می دانند که دل بستن به مربی، کار بیهوده ایست. مربی ها حتی شبیه مادرهای موقتی هم نیستند. اغلب وقتی پایشان به مرکز باز می شود، می خواهند خودشان را ثابت کنند و بچه ها را ساکت. یکی با زهر چشم گرفتن و یکی با وعده وعید دادن. 

 البته  نازی یکی از آن استثناها بود. بچه ها را عمیقا دوست داشت. یادم می آید در هر دو مرکزی(دخترانه و پسرانه) که با هم بودیم، با جان و دل کار می کرد. بچه ها این چیزها را خوب می فهمند. به همین خاطر با جان و دل دوستش داشتند. حتی یادم است یکبار دو تا از بچه ها را برداشت و رفت مشهد! آن موقع شاید 22 سالش بود. برای یک دختر 22 ساله مسئولیت خیلی بزرگی بود. بچه هایی که اگر خون از دماغشان می آمد همه باید پاسخگو می بودیم. اما اون آنقدر عاشق بود که خطرات و مشکلات را به جان خرید و خیلی کارها کرد تا حسرت خیلی چیزها به دلِ کودکیِ این بچه ها نماند.

خیلی دلم می خواست من هم شبیه او باشم و نقشم، در زندگی آن بچه های بی پناه پررنگ باشد. دوست داشتم من هم مثل او بزرگ شدن شان را به چشم ببینم. محبت هایی را که هیچوقت ندیده اند به آنها بچشانم. شب هایی که کابوس های شبانه خوابشان را حرام می کند و دنبال آغوشی گرم می گردند، کنارشان باشم.

ولی...

به هزار و یک دلیل یا شاید توجیه میسر نشد و نمی شود...

سهم من از دنیای آن بچه ها، فقط عکس هایی است که گه گاه در اینستاگرام دوستم می بینم...که هزار حسرت خفته را بیدار می کند. و سهم آنها از مربی هایی مثل من، که حضورمان مثل بادهای موسمی ناپایدار بود، فقط خاطره های تلخ و شیرینی است که مثل سنگریزه های تهِ رودخانه، گه گاه زلالی خاطرشان را بر هم می زند و بس.

 وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم زندگی ام پر است از این حضورهای مقطعی و موقتی. پر از گذشتن از آدم ها و مکان ها و مرحله ها. راستی چرا نمی توانم یک جا آرام بگیرم؟ دلم تنگ شده است برای همه لحظه هایی که راحت از آنها گذشتم... . برای دوستی ها و محبت هایی که هر چه سنم بالاتر می رود، بیشتر از دست رفتن شان را احساس می کنم. تا بحال فکر می کردم باید آنطور که سهراب می گوید: "وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت" بود؛ اما کم کم یک چیزهایی در وجودم دارد تجزیه می شود! آن سختی و آن احساس بی نیازی به دیگران، دارد جای خودش را به دلتنگی می دهد. انگار دلم می خواهد اهلی شوم... دلم می خواهد آدم ها را بیشتر از گذشته دوست داشته باشم. دلم می خواهد یک جا آرام و قرار بگیرم.

نمی دانم "مرا چه شده"! شاید از عوارض بالا رفتن سن و نزدیک شدن به سی سالگی باشد. شاید سی سالگی، سن آغاز دلتنگی ها باشد...



  • .:.چراغ .:.

پسرخاله ی کوچکم مشغول بازی با آدم آهنی جدیدش  است. ماشین زردرنگی دارد که بیکار یک گوشه افتاده. پسرک همسایه، دست دراز می کند و ماشین را برمی دارد و شروع می کند به قان و قون کردن! پسرخاله دست از بازی می کشد و در حالیکه آب از لب و لوچه اش راه افتاده، به ماشین زردرنگ و بازیِ پر شور و حرارتِ پسرک همسایه چشم می دوزد.

لبخندی می زنم و سرم می رود توی گوشی. در بین خبرها، قسمتی از مصاحبه یک اروپاییِ تازه مسلمان را می خوانم:

«یکی از مشکلات ما تازه مسلمان ها این است که وقتی مسلمان می شویم با قرائت های گوناگونی از اسلام مواجه می شویم. و از طرفی، دور و برمان مسلمان هایی را می بینیم که اکثرا یا پناهنده ی سیاسی اند یا از مذهب شان دلِ خوشی ندارند.»


با خودم فکر می کنم که ای کاش قبل از گذشتن از داشته هایمان، آنها را خوب بشناسیم!


  • .:.چراغ .:.

نمی دانم چی شد که یکدفعه رسیدم به یکی از وبلاگ های مسبوق به سابقم!

خواندن پست هایش حس عجیبی داشت. بعضی خط ها را انگار من ننوشته بودم. واقعا باعث شد از خودم بپرسم من کی بودم؟

من کی ام؟ و از این دست سوال های عجیب و غریبی که تن آدم را مور مور می کند.

 نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه؟ اینکه یک لحظه به هیچ چیز فکر نکنید، فقط و فقط به خودتان فکر کنید. خودی که در یک پیکر انسانی محبوس است.  همان خودِ بی شکلِ مجرد. آدم یکجوری می شود. خنده دار است. عجیب است. غیرقابل توصیف است.

قبلا تصورم این بود که لابد همه ی آدم ها، بعد از فکر کردن به چنین مسائلی، تن شان مور مور می شود. اما وقتی از اطرافیانم پرسیدم هیچکس نتوانست با این مسئله و احساساتی که در من به وجود می آورد، ارتباط برقرار کند... در واقع اصلا منظورم را نفهمیدند. بگذریم!

از بین مطالب این وبلاگ مسبوق به سابق بنا به دلایلی لازم می بینم این یکی را بازنشر کنم: +

گرچه، اگر قرار بود الان بنویسمش، احتمالا پیازداغش را کمتر می کردم. الان دیگر نمی توانم با آن ادبیات خیلی ارتباط برقرار کنم. و الان می دانم که نوشتن از این موضوعات،آن هم با این لحن، دردی را دوا نمی کند. مسائلی که زیرپوستِ جامعه جریان دارند. زیرپوستِ شهرها و زیرپوستِ خانه ها، بغلِ گوش خانواده ها!

قاتلِ 17 ساله ی ستایش قریشی درست بغلِ گوش خانواده اش آن جنایت وحشتناک را مرتکب شد. این مسائلِ زیرپوستی، فقط وقتی به چشم می آیند که تجاوز یا قتلی اتفاق بیفتد. آن وقت موجی از اظهارنظرهای جامعه شناسانه و دینی راه می افتد. یکی اثبات می کند که لامذهبی و بی قیدیِ قاتل، عامل جنایت بوده و نسخه ی تقوا  برای جوان های جامعه می پیچد و آن یکی نظام جنسی اسلام را از بیخ و بن رد می کند و آزادی جنسی را تنها راهِ نجات معرفی می کند. و وقتی اجماعی حاصل نشد، همه لال می شوند و در لاکِ بی تفاوتی شان فرو می روند. و یادشان می رود جوانانی را که نیاز جنسی، آنها را به هزار راه و بیراه کشانده است. حتی از مذهب دورشان کرده است. می توانم از موارد زیادی صحبت کنم که... بگذریم!

اصلا به ما چه... بروند تقوا پیشه کنند. اگر توانستند هفت خان رستم را رد کنند، ازدواج دائم بهترین کلید این مشکل است... یا اگر نشد زدواج موقت بکنند و هزارجور انگ بخورند.  اگر در قید و بند مذهب نیستند، زیرپوستی، طوری که گندش در نیاید، بروند یکجوری کارشان را بکنند. ازدواج سفید حتی! فوق آخرش بمیرند. کسی می داند این جوان ها چه مرگشان است؟ آن هم وقتی مسائل مهم مملکتی پشت در صف کشیده اند و در اولویت اند. 

مردم دغدغه ی نان دارند و رئیس جمهور و مشاورانش دغدغه ی برجام. آن وقت... بگذریم! 


* چند سال پیش در یک همایش، روحانی میانسالی مشغول سخنرانی در مورد همین مسائل بود. یک جای صحبت هایش با لحن بامزه ای گفت:«من نمی دانم چرا جوان های ما ازدواج نمی کنند؟ نکند جوان های ما ملائکه شده اند؟». 


+ این مطلب را بخوانید: سیاست جنسی شده در ایران و غفلت از حقوق جنسی مردم


  • .:.چراغ .:.

می گفت هر کس در زندگی اش یک خورشید دارد. 

پروژه ای عظیم که برای آن متولد شده است. استعدادی که منحصر به اوست. اثر انگشتِ او بر صفحه ی این عالم است.

آنها که این خورشید را پیدا می کنند زندگی شان روشن می شود(به نظرم اینطور افراد تکلیفشان با زندگی روشن می شود. آدمی هم که تکلیفش باخودش و زندگی اش روشن شد، زندگی اطرافیانش را هم روشن می کند).

در کنار این خورشید یکسری ستاره هم در زندگی آدم وجود دارد. ستاره هایی که علیرغم نورانی بودن، نمی توانند مثل خورشید بدرخشند.

خیلی از آدم ها درگیر ستاره هایشان می شوند. 

بعضی، همین ستاره ها را هم نمی بینند و  درگیر سیاه چاله ها می شوند!

عده ای هم هستند که هم، خورشیدشان را تا حدی شناخته اند و هم ستاره ها را؛ با این حال قدرت و اراده ی روشن کردن یک شمع را هم ندارند.


خیلی سال پیش جمله ای را در صفحه ی اول یک کتاب خواندم. نه عنوانِ کتاب را به یاد دارم و نه دقیقِ جمله را.

فقط مضمونش در خاطرم مانده:

چه غنچه ها که می رویند، گلبرگ هایشان به دست باد پرپر می شود و عطرشان در بیابان هدر می رود.


پ.ن: نظرات را بخوانید.

  • .:.چراغ .:.