اینجا چراغی روشن است

آیزیا برلین، نظریه پرداز و جستار نویس بریتانیایی، می گوید :

ما دو نوع آزادی داریم؛ آزادی منفی و آزادی مثبت. «آزادی منفی» همان آزاد بودن از زورگویی دیگری است که در جامعه امریکا در انتخابات چنین است؛ کسی دیگری را برای رأی دادن به ریاست جمهوری شخصی معین یا نماینده مجلسی، مجبور با اسلحه نمی‌کند اما آیا اکثریت مردم ایالات متحده در انتخاب رئیس جمهور و نماینده مجلس، «آزادی مثبت» هم دارند؟؟ هرگز.


آزادی مثبت در انتخابات یعنی رای دادن از روی آگاهی کامل و به دور از فشارهای رسانه ای، تبلیغات سرمایه دارن و ... ؛ از نظر برلین این نوع از آزادی در انتخابات ایالت متحده وجود ندارد؛

گرچه برلین این مفهوم را برای جامعه ی غرب به کار برده است، اما به نظر من تمام جوامع مردم سالار از جمله جمهوری اسلامی به ان دچار اند؛همیشه ی عامه ی مردم تحت تاثیر جنجال های رسانه ای و تبلیغات قرار می گیرند و فشار این جنجال ها افکار عمومی را تحت شعاع خود قرار می دهد و در این بین تعداد کسانیکه از روی آگاهی و درک کامل رای می دهند، محدود است؛

زمانیکه مردم از سر درک و آگاهی رای بدهند و دارای یکسری معیار و ملاک مشخص برای انتخاب فرد اصلح باشند، زمانیکه تک تک افراد جامعه به شعوری دست پیدا کنند که تاثیر تبلیغات رسانه هایی چون بی بی سی و یا هر رسانه ای که دچار تحریف وقایع و دروغ پردازی می شود، ریخت پاش های ستادهای تبلیغاتی برخی نامزدها، وعده  و وعیدهای پوچ و توخالی، سوء استفاده از برخی شعارهای نخ نما شده، بر آنها به کم ترین حد خود برسد و زمانیکه افراد ذینفوذ از قدرت های نامشروع برای دزدیدن آراء عمومی استفاده نکنند در چنین شرایطی می توان گفت مردم از آزادی کامل(مثبت و منفی) در رای دادن برخوردارند.


پ.ن: مثبت و منفی در این بحث به مفهوم ارزش گذاری نیست! آزادی منفی یعنی «آزادی از» و آزادی مثبت یعنی «آزادی در»

ب.ن : عنوان پست اصلا ربطی به "انتخاب آزاد"ی که رفسنجانی چندی پیش علم کرده بود ندارد!


  • .:.چراغ .:.

گفت : همه اش تقصیر شماست ... شماها که چادر می پوشید ... شمایید که نمی گذارید  مملکت پیشرفت کند ... شما سد شده اید جلوی راه پیشرفت این کشور . نمی گذارید بپیوندیم به فرآیند جهانی شدن ... شماها واقعا دلتان نمی خواهد جلوه کنید ؟ نمی خواهید زیبایی هایتان را بقیه ببینند؟ خزیده اید زیر این 5 متر پارجه ی سیاه که چه ؟(این عین حرفهای اوست)

{ دوستش دارم . آدم خوبیست . دلسوز و بی شیله پیله ، مهربان و دوست داشتنی ؛ }
خیلی خسته بود . من هم . مساله این بود که من قبل ترها ، هزار بار جواب پس داده بودم بابت چادر ِ روی سرم و همه سوالهایش را از بر بودم و او هم شاید جوابهای مرا ... از طرفی شرایط خوبی نبود ... شاید اگر زمان کمی به عقب برمی گشت کلی جواب داشتم برای حرفهایش...
(مثلا اینکه این جهانی که خودش هم نمی داند دارد به کجا می رود ... این آرمان شهری که فیلسوفهایش مدام تز می دهد و آدم ها را موش آزمایشگاهی کرده ... که تبدیل شده به دستگاه "ئیسم"سازی ... که از ما فقط انتظار مصرف کردن و مصرف شدن و تبعیت دارد ... که آدم ها را بی ریشه می خواهد ... آخه دنبال همچین آشفته بازاری که مقصدش ناکجاست راه بیفتیم که چه ؟! 
در ثانی من حجابم را به چه ببازم ؟ چادرم را اگر درآوردم و چیزی به جایش نگرفتم آن وقت جواب مرا کدامتان می دهید ؟ حالا آمدیم و به قول تو همه ی مردم شهر زیبایی های تن مرا دیدند و عقده گشایی شد ، مملکت پیشرفت می کند ؟ دل ِ جوانهایمان صاف می شود و می شوند مرد ِ کار و درس و تولید و خانواده ؟ کارمندهایمان احساس وظیفه بیشتری می کنند بعد از ریشه کن شدن ِ تفکرات امثال من ؟! جنس های احتکار شده را به بازار می ریزند ؟ شهر از این همه آلودگی و خشونت پاک می شود ؟ عقده های جنسی وا می شود ؟ سطح علمی دانشگاه ها بالا می رود و اساتید به حق نمره می دهند نه به چشم و ابرو ؟ نماینده های مجلس همه اخلاق گرا می شوند و در رد خشونت علیه زنان قانون می سازند و مردهای ِ مهربان این سرزمین هم با کمال میل اجرایشان می کنند ؟؟
وقتی آدم ها هنوز نتوانسته اند با خودشان و خدا کنار بیاییند فردا چه تضمینی ست که با یکدیگر کنار بیایند ؟
چه تضمینی به من می دهی که وقتی به قول تو این 4،5 متر پارچه ی سیاه کنار برود وضع بدتر از اینکه هست نشود ؟ بگذار لااقل آرامش و امنیت من در پس این حریم سیاه خدشه دار نشود ... کشور اگر می خواست درست بشود با حجاب امثال من عقب نمی افتاد ... )

به جای همه اینها فقط گفتم :" من آن طرف هم آمدم عزیز من ... آن طرف هم هیچی نیست... به خدا هیچی نیست و من حالا گرفتار همان هیچی ام ... به خاطر یک پرسه ی ابلهانه ! خیلی چیزها را از من گرفت و در ازای آن چیزی بهم نداد".
گفت :"خب حالا آن طرف چی ؟ آن طرف هم هیچی نیست ..."
گفتم :"دست کم آرامش دارد ...حتی اگر در سطح باشی ... آ ر ا م ش ... که من حالا همان را هم ندارم ". دیگر هیچکدام چیزی نگفتیم . انگار هر دو خیلی خسته بودیم

  • .:.چراغ .:.

 

بله ما همه قاضی هستیم ! چادر که سر می کنیم حکم ِ مفسد فی الارض بودن همه مانتویی های شهر را می دهیم . مانتویی که می شویم سر همه ی چادری ها را از دم ِ تیغ ِ دگم و اُمل بودن می گذرانیم ... ما همه ده ، دوازده واحد قضاوت پاس کرده ایم ! آن هم دربهترین دانشگاه ِ تفکراتمان ...

ما همیشه قضاوت می کنیم ... در هر جایگاه و با هر پست و مدرک و رشته تحصیلی و بالاخره هر طرز تفکری ! ما راحت حکم می دهیم و راحت متهم را به مسلخ می بریم ... ما دار می زنیم متهم را ...حتی اگر به اعدام و چوبه ی دار معتقد نباشیم و آن را مجازاتی غیرانسانی بدانیم! ما همه را از پشت عینکهای خود ساخته ی مکاتبمان ... آنجوری که دوست داریم می بینیم .ما روزی چند بار چندین نفر را راهی محکمه های ذهنی مان می کنیم ...

ما به آزادی بیان معتقدیم اما از زن های چادری بدمان می آید !

ما از گناه ِ تهمت های فکری و عملی آگاهیم اما چشمهامان پر از سوء ظن است ! سیاهی چادرمان گولمان زده! جلوی چشمهامان را سیاه کرده تا  عیب هایمان نبینیم .

 ما علی رغم همه ی شعارهای دهان پر کنمان، پیش از آنکه انسانهای آزاده ای باشیم قاضی های خوبی هستیم ...ما همان شاعران خوبی هستیم که شعرهایمان را زندگی نمی کنیم ...شعارشان می کنیم!

 


 

  • .:.چراغ .:.



فلانی می گفت :" زن ها دو دسته اند :

یک دسته برای تولید مثل آفریده شده اند ؛ کارشان بشور و بساب و شوهر داری و بچه داری ست و لاغیر!

اما دسته دوم  برای کارهای مهمتری آفریده شده اند... این ها نباید ازدواج بکنند یا اگر هم کردند بچه دار نباید بشوند "

اینها را فلانی می گفت که خودش هنوز ازدواج نکرده و در یک انجمن خیریه هر روز دارد کارهای مهمی انجام می دهد و لابد خودش را جزء دسته دوم می داند !

فلانی حق دارد ... دسته بندی اش هم البته دسته بندیِ درستی ست .خودِ فلانی و دوستانش کارهایی مثل مانیکور ناخن ، حفظ تناسب اندام ، شینیون مو ، پاکسازی پوست ، انجام هفت قلم آرایش روزانه ، چک کردن اکانت فیس بوک با کامپیوتر ِ انجمن خیریه و به نمایش گذاشتن عکسهایشان در ژستهای جورواجور را جزء کارهای مهم دسته بندی می کنند .

فلانی در یک انجمن خیریه روانشناس است . از صبح پشت میز کامپیوتر وقتش را در فیس بوک وسایر سایتهای مفید و مهم می گذراند یا جلوی آینه ی قدیِ دفتر اندام و لباس ِ مد روزش  را برانداز می کند و هرازگاهی اگر وقت کند به کار مراجعانش(اگر مراجعی باشد) رسیدگی می کند و اینگونه کارهای مهم مهم در ابعاد گسترده و وسیع انجام می دهد !  حفظه الله ! نمردیم و معنی کارهای مهم را هم فهمیدیم!!!



  • .:.چراغ .:.


 


چند روز پیش برای بازدید از وضعیت زندگی یک خانواده ی افغانی ِ نیازمند راهی منزل آنها شدیم . البته منزل که چه عرض کنم ! اتاقکی بود محقر در محوطه ی یک قالیشویی ِ ورشکسته ! وقتی رسیدیم پیرزن افغان برای جمع آوری زباله (که یکی از راه های امرار معاش خانواده است) بیرون رفته بود . طولی نکشید که با یک پلاستیک پر از زباله از راه رسید ؛ ما را که دید بی اختیار لبخندی زد و با همان لهجه ی غلیظ ِ افغانی پیشاپیش بابت کمکی که فکر می کرد قرار است به آنها بکنیم تشکر کرد !

کف ِ اتاق نمور و مرطوبشان را با چند تکه کارتن ، پتو و ملافه پوشانده بودند . اتاق از حرارت بخاری گازی گرم بود .  تخت فلزی یک نفره ی عاریه ای در گوشه ی از اتاق ، مرد ِ خانه را _ که یکی از پاهایش را در افغانستان از دست داده بود _ تا حدودی از شر رطوبت اتاق خلاص می کرد . دو آفتابه ی رنگ و رو پریده را  ، شاید برای جلوگیری از یخ زدگی ، روی طاقچه ی کنار پنجره گذاشته بودند . زن افغان مدام تلاش می کرد تا وضعیت بدی را که در آن گرفتار بودند شرح دهد در صورتیکه آنچه دیده می شد خود به تنهایی گویای حقیقت بود ... 

کف ِ لخت ِ آشپزخانه ی تاریکشان ، که از آجر و چوب ساخته شده بود ، پر از خرت و پرت بود ؛ گونی های نان خشک ، لباس های دست دوم ، کابینت زهوار در رفته و ظرفهای کهنه و لب پَر اما تمیز ؛ توی یخچال نیز جز چند قوطی رب چیز دیگری یافت نمی شد ! حمام و ظرفشویی نداشتند و در نتیجه برای استحمام و شستن ظرفها از محوطه ی پشتی آشپزخانه استفاده می کردند ... 



  • .:.چراغ .:.

 

کوچه طبس ، خیابان شهید یارجانی ، پلاک 11 ... یک در نسبتا بزرگ ِ خاکستری ، تو را به راهرویی باریک متصل می کند و بعد می رسی  به دو تا ماشین بزرگ قدیمی که حتی اسمشان را هم بلد نیستی و فقط توی فیلمهای ِ تلوزیونی مربوط به دهه 50 دیده ای ؛ از همان ماشین های شاسی بلند ِ مشکی رنگ ،  مخصوص نیروهای ساواک !

تا وقتی که نوبت بازدید  به گروه ما برسد توی آمفی تئاتر می نشینیم به تماشای کلیپهای و مستندهای کوتاهی از مجموعه ؛ خانمی که توی مستند صحبت می کند خسته و پریشان است. بریده و بریده حرف می زند و بغضی سنگین ، دمادم وادارش می کند به سکوت ... . ( چند ساعت بعد راوی برایمان توضیح می دهد که "همین خانم بعد از پایان فیلمبرداری و مرور وقایع و خاطرات راهی سی سی یو شده ! که البته بیچاره تقصیری ندارد .. موقعی که پایش به این زندان باز شده 15 سال بیشتر نداشته !" )

ساعت 9 می شود و گروه ما به اتفاق راوی (خانم ج) راهی تماشای زندانی می شود که رضاخان سالها پیش برای مجازات مخالفانش ساخته است ؛ آن زمان "کمیته مشترک ضد خرابکاری" می نامیدندش ؛ حالا موزه ای شده به نام "عبرت" ؛

  • .:.چراغ .:.



 

"من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم

خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد..."

 

دنیای  ما آدمها  مثل یک برگه ی امتحان بزرگ است  که به تعداد همه  معادله برای حل کردن وجود دارد . برگه امتحانی که در مسیر تاریخ  هر چه در آن پیش می روی معادله ها پیچیده تر و مجهولات بیشتر و بیشتر می شوند و به همین نسبت ذهن ها و قلم ها نیز تفاوت پیدا می کنند .

من فکر می کنم هر آدمی در زندگی با معادله ای روبروست از جنس همان معادله های چند مجهولی کتاب ریاضی دبیرستان . از همان معادله هایی که چند بار باید حل کنی، پاک کنی و دوباره حل کنی و تازه شاید باز به جواب نرسی! معادله ای که شاید اصلا به جواب نرسد اما تو می بایست حل اش کنی.

 چون راه حل هم نمره دارد ! حرکت کردن هم نمره دارد ؛حتی اگر به مقصد نرسی! مهم این است که تو لزوم حرکت را درک کنی و با تمام وجودت در عطش حل معادله های سخت و در عطش به جواب رسیدن ذوب شوی . شاید جواب معادله ی تو همین حرکتت باشد و نه لزوما رسیدنت به آنچه مقصدش می پنداری !


  • .:.چراغ .:.


  

نمی دانم چرا نمی توان برای شما نوشت ...انگار دارم لاف می زنم ... به شما که می رسم انگار دارم لاف می زنم ... قلمم خشک می شود ... درست مثل اشک هایم   ...

محرم امسال متفاوت بود ؛  انگار از نو شناختمتان ! بدون اینکه صفحه ای کتاب خوانده باشم... از لای روضه ها دوباره پیدایتان کردم ... تازه دارم می فهمم "امیری حسین و نعم الامیر" یعنی چه ! و چه کیفی دارد زمزمه ی این جمله؛ اصلا دلم می خواهد این جمله را داد بزنم ... داد بزنم که کسی مثل شما امیر من است و من چقدر با کلاس ترم از همه ی آنهایی که امیر و قهرمان زندگی شان یکی مثل  انریکه و رابرت پتینسون و استیو جابز است ! و چه سعادتیست که آدم عاشق یکی مثل شما باشد و برای کسی مثل شما تب کند و بنویسد تا برای آدمی مثل جاستین بیبر و  ... چه مقایسه ای احمقانه ای ! میدانم اما شرمنده ام  آقا باید اعتراف کنم "دیده ام که می گویم" ...

امسال توانستم بیشتر ببینمتان ، بیشتر تجسمتان کنم ... برای منی که تمام شنیده ها را در لحظه تجسم می کنم ، تصور ِ یک دشت خشک و بی آب و علف ، تصور ِ نبض ِ گلوی شما ، خیمه ها ، مشک ِ بر خاک افتاده ی ابوالفضل(ع) ، و حتی قنداقه ی آن طفل معصوم ِ شیرخوارِ تان کار سختی نبود ...اما امسال جور دیگری تصورتان کردم ... امسال بهتر دیدمتان و بزرگتر ... بزرگتر از زمان و زمانه و همزمانه ای هایتان ... و چه سخت است جا نگرفتن در ظرف ِ زمان و در عین حال زندگی کردن و زیبا زندگی کردن ... و خدا می داند چه ها کشید چون شمایی که تنها بود در میان تن ها ؛ وقتی تصور می کنم آن همه مهربانی و متانت را ، آن همه ایثار و آگاهی و درک را .... آن همه ایمان به حقیقت را !  چگونه باید بتوانم باور کنم عده ای- که کم هم نبودند - تن دادند به کشتن و حتی فجیعانه کشتنه تان ... آن هم به جرم حقیقت طلبی و حق خواهی به نفع همان آدم ها !  

نمی توانم باور کنم آن  فجایع از جهل آب بخورند ... 

  • .:.چراغ .:.

  "این نوشته صرفا یک شکواییه است خطاب به هنرپیشه ی سابقا محبوبم ؛ همین"



گلشیفته را دوست داشتم...

آن  وقتها که درخت گلابی را بازی می کرد ، "اشک سرما"یش اشک به چشمهای آدم می آورد و "میم مثل مادر"ش  به تحسینت وامی داشت...

بازی و صدا و چهره اش دلنشین بود اما زیباتر از همه حس معصومیتی بود که در چشمانش موج می زد.یک دخترانگی شرقی ویژه ...

خیلی بهتر از خیلی های دیگر بود... بهتر از آنهایی که سه تا سه تا سیمرغ روی شانه هایش نشانده بودند و توی سینما حرف اول را می زدند. ساده و بی پیرایه با آرزویی که اگرچه  عجیب  اما ویژه :"جان دادن روی صحنه هنر " ؛

نمی دانم فاصله بین این آرزو تا بازی در یک فیلم هالیوودی چقدر بود اما انگار خیلی از هم دور نبودند گر چه از ذهن چرا...

بلوتوثی که او را بر روی فرش قرمز هالیوود نشان می داد و اویی که "او" نبود...زبان و ظاهر و همه چیزش متفاوت از گلشیفته ای بود که می شناختیمش...

باورم نمی شد برای اویی که نان هنرش را می خورد رژه رفتن بر یک فرش قرمز ارزشمند باشد و هنر را در تمثال طلایی مردکی عصا به دست (اسکار) خلاصه کند! فیلم " مجموعه ی دروغ ها" دروغ بزرگی بود که نمی دانم به خودش گفت یا به هنرش یا به کشورش!دروغ بزرگی که البته حقیقت داشت...

برایم باورکردنی مادر "علی" میم مثل مادر با آن چهره ی خسته ی مادرانه که همیشه بازی ناب اش را به قضاوت می نشستند در جایی بایستد که مدل موها و رنگ رژ لب اش و ... سوژه ی داوری ها باشد.ستاره ای که شاید به هوای بیشتر درخشیدن از آسمان هنر کشورش جدا شد تا شاید یک روز ستاره ی باشد بر سنگفرش پیاده روی شهرت کالیفرنیا!

من نمی دانم گلشیفته از چه گریخت اما لااقل می دانم به جای غریبی گریخت و در غربت زیستن ساده نیست! شاید می خواست صدایش را ماندگار کند یا چهره اش را...اما هنرش را بعید می دانم !   برای گلشیفته نگرانم که غرب دچارش کرد و پا به برهوتی گذاشت که تنها ره آوردش برهنگی است و آزادی را در حیوانیت خلاصه میکند... برای گلشیفته غصه می خورم که معصومیت زیبای چشمهایش را به دروغ لنز دوربین های  هالیوود فروخت و تن به برهنگی داد و برای بغض تلخ و حرفهای تلخ تر پدر و مادری که برهنگی فرزندشان را به تماشا نشسته، باور نمی کنند و تن برهنه دخترکشان را با لباس انکار می پوشانند! آی دخترک پا برهنه شرقی هویتت را چه زود گم کردی در دیار دخترکان برهنه ! دیار باربی ها !  می دانی که برهنگی در دیار برهنگان هنر نیست! و ای کاش می فهمیدی که هنر وسیله ی نمایاندن تن عریانت نبود که لباس تن ات از هر حقیقتی شریف تر بود!

برهنگی با ذات هنر که اصیل،پاک و مبراست منافات دارد.آنجا که شهوت و هوس لگام هنر را در اختیار می گیرد  و آنجا که نمایاندن نیازهای حیوانی منتهای هنر محسوب شود تو ب دنبال دست یافتن به چه هستی؟ اسکاری را که امثال من وتو ، زمینی ها ساختند می تواند بهای معصومیت آسمانی از دست رفته ی چشمهایت باشد؟یا بهای تنی که ساده برهنه اش کردی؟تو معترض بودی اما این راه ، راه اعتراض نبود!در دیاری که که چشمهای مردمش را با تن های برهنه ی  امثال تو می پوشانند تا صدای اعتراض فطری شان خاموش کنند تو دم از اعتراض می زنی و نماینده کسانی می شوی که تره هم برایت خرد نمی کنند؟!

اما من باز هم نمی توانم چشمهایم را ببندم و نگران  روزهایی که جاذبه ها از وجود جوانت رخت بندند و هالیوود برچسب انقضا بر پیشانی ات بچسباند نباشم... روزهایی که طعم گس غربت را در دهانت مزه کنی و به چیزهایی بیندیشی که دیگر وجود ندارند...به پدر و مادری که باورت ندارند و همسری که رهایت کرد و وطنی که با تو بیگانه است و مردمان به قول تو عاشقی، که ساده فراموشت کردند...

 

 

 

 

  • .:.چراغ .:.